تبليغاتX
گیوتین

گیوتین

"از چشم گیوتین فضا هم سری است برای قطع شدن"

فریب وزن ها

پس از چند روز دیگر وقتش است

کاسه ی کاغذی را می آورم

انگشت می کنم در ذهنم

عق می زنم

کلمات را بالا می آورم

*

رباعی٬سپید شده است

آه از من

وزن ها هم فریبم می دهند.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 19:22  توسط هورمزد  | 

صندلی

خواست بنشیند.

گفت:جای حاجاقایه.

آمد اینطرف.دم گوشش گفت:واسه هر حاجاقایی که پا نمیشن.ماشالله از من و تو سر حال تره.

گفت:راست میگی.

حاج آقا نشسته بود.اتوبوس دیگر جا نداشت.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 19:16  توسط هورمزد  | 

توانستن

گفتن این سخن که من می توانم خوب است

یا بهتر است بگویم لازم است

ولی کافی نیست!

من می خواهم طوری زندگی کنم که

بتوانم حس کنم می توانم!

و کاری را که دوست دارم انجام دهم.

حتی اگر تمام هستی جلودارم شوند!

و برای تحقق این مهم تنها یکچیز لازم است!پشتکار!!!

امیدوارم بتوانم بتوانم!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 0:51  توسط هورمزد  | 

مرد کوچک

۱

من بزرگ شده ام

پدرم هیچ گاه نان نخریده است

دیروز مادرم گفت نان بخرم

همیشه برادرم نان می خرید

۲

نانوایی شلوغ بود

ولی من

بزرگ شده بودم

۳

برگشتن٬کمی گم شدم

خب هوا تاریک شده بود دیگر!

پدرم آمده بود نانوایی دنبالم

(پدرم که هیچ گاه نان نخریده بود!؟)

من نانوایی نبودم

پدرم مرا پیدا کرد

پدرم بزرگ شده است!

۴

مادرم گفت:

دیگر نمی فرستمت نانوایی.

او نمی داند

که من بزرگ شده ام

(بردیا کامیار)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 3:21  توسط هورمزد  | 

رباعی های بی کلمه - دوم:عاجزانه

من ماندم و یک شهر٬و تنها٬چه کنم؟

در بی کسی تو ها و من ها٬چه کنم؟

روزی هدفم شکار آزادی بود

امروز٬حصار قدغن ها...چه کنم؟

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 3:13  توسط هورمزد  | 

تدریس

استاد گفت:در کشور ما٬آزادی بیان وجود ندارد.من بارها به جرم سخنرانی علیه حکومت به دادگاه فراخوانده شدم در حالیکه که تنها از آزادی گفته ام.در پارک های انگلیس٬تریبون هایی هست که مردم به پشت آنها رفته و هرچه بخواهند میگویند.حتی به نخست وزیر و ملکه و اجدادشان هم ناسزا بگویند٬دستگیرشان که نمی کنند هیچ٬چند مامور مسئول حفاظت از وی هستند تا کسی به او آسیب نرساند.

یکی از دانشجوها گفت:استاد٬گمان نکنم به این صورت...

حرف دانشجو تمام نشده بود٬استاد گفت:یک بار دیگر٬مطلبی را که اطلاع نداری٬بیان کنی٬از کلاس بیرونت می کنم.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 3:11  توسط هورمزد  | 

رباعی های بی کلمه - یکم:من سبز می شوم...

ای دوست٬بیا که کام تن سبز شود

شعرم ز قیام عظر زن٬سبز شود

اینجا علفی نیست زخشکی٬شاید

من منتظرم٬به پای من سبز شود.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 3:3  توسط هورمزد  |