سالها پیش وقتی هنوز در ابتدای جوانی بودم دوستی داشتم به نام علی.
علی جوانی خوش تیپ و شاداب بود.من و علی خیلی صمیمی بودیم!او واقعآ دوست خوبی بود!
ما تقریبآ در همه چیز تفاهم داشتیم!
تنها در یک مورد اختلاف نظر داشتیم و آن نگاه ما به زندگی بود!
او همیشه با دید منفی به دنیا نگاه می کرد!مثلآ برای هر مسأله و مشکل کوچکی که پیش می آمد
می گفت:"سرم از کار دنیا در نمیاد!عجب روزگار بوقلمونیه!یه روز اونقدر شیرینه که انگار همه ی جهان
از عسل ساخته شده و یه روز هم .... !گاهی آنچنان اتفاقات خوب و حوادث خوش یُمن پشت سر هم
برات اتفاق می افته که هنوز خوشحالی یک کدوم تموم نشده یکیه بعدی....!و گاهی هم پشت سر هم
بد میاری!البته برای من همیشه دومی اتفاق می افته!!!!!!"
ولی من می گفتم:بستگی داره با چه دیدی به زندگی نگاه کنی!اگه با دید مثبت به قضایا نگاه کنی
اتفاقات خوب واست می افته واگه ..... !!!
آخه نیوتن حتمآ یه چیزی می دونسته که گفته هر عملی یه عکس العملی داره!!!!!
اگه به روی دنیا بخندی دنیا هم به روت می خنده و اگه ..... !!!
از قضا دست روزگار بین ما جدایی انداخت و چندین سال همدیگر رو ندیدیم!
تا اینکه چند روز پیش بطور اتفاقی در خیابان دیدمش!
راستش اول نشناختمش!بعد از اینکه سلام کرد از تون صداش مطمئن شدم که خودشه!!
مردی گوژ پشت با صورتی چروک و عصا به دست!!!
دیگه از اون شادابی و خوش تیپی خبری نبود!
حد اقل بیست سال از من پیرتر نشون می داد!!!!!
.
.
بهش گفتم:حالا به حرف من رسیدی؟!!!!
(سام ستایش)