- نمی خوای جوابشو بدی؟ندیدی چی گفت؟
- راست میگه.من مزاحمشون شدم.
- چی؟مگه نگفتی میشناسیش؟نگفتی خودشه؟
- اشتباه کردم.نه میشناسمش٬نه خودشه.خانوم خیلی ببخشید.رضا٬بیا بریم.
چند قدم که رفتند٬برگشت و دوباره لحظه ای در چشمانش خیره شد.
دختر نتوانست سنگینی نگاهش را تحمل کند.سرش را پایین انداخت.
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/05/28ساعت 19:16  توسط هورمزد
|
چقدر سخت است آسان کردن کاری که سخت است!
و چقدرآسان است سخت کردن کاری که آسان است!
(سام ستایش)
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/27ساعت 22:44  توسط هورمزد
|
نمی دانم کجاست؟!
کی می آید؟!
اصلآ کیست؟!
همان کسی است که من و بقیه ی مسلمانان قبول داریم!
یا آنی است که ادیان دیگر می گویند....سوشیانت و مسیح و ......!
مهم نیست کیست!!!
مهم اینست که
هر که هست آدم خوبی است!
نجات دهنده ی ماست!
ای کاش زودتر بیاید!
ای کاش!
(سام ستایش)
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/27ساعت 18:11  توسط هورمزد
|
من هرگز دوست نداشته ام
شبیه کسی باشم
من دوست دارم خود٬آن کسی باشم
که دیگران دوست داشته باشند
شبیه من باشند.
*
من هرگز دوست نداشته ام
در جایگاه کسی باشم
من دوست دارم خود٬آن جایی باشم
که دیگران دوست داشته باشند
در جایگاه من باشند.
*
دیروز دکتر به من گفت:
"علائم عجیبی در شما وجود دارد.
شما به یک بیماری روانی مبتلا هستید
که تاکنون در هیچکس مشاهده نشده است"
از خوشحالی پر در آوردم!
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/24ساعت 3:33  توسط هورمزد
|
- فهمیدی دیشب کی مرده؟
- چه فرقی می کنه...
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/24ساعت 2:3  توسط هورمزد
|
پرسید:بابا٬مگه بهشت چقدر جا داره؟
نگاهش را از دختر گرفت.به فرش خیره ماند.
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/22ساعت 2:11  توسط هورمزد
|