احساس کرد دختری که آنطرف تر٬روی نیمکت روبرویی نشسته٬دارد به او نگاه می کند.
نگاهی به چپ و راست خود انداخت:روی نیمکت٬به جز او کسی ننشسته بود.
پیراهنش را مرتب کرد.با دست موهایش را صاف کرد.
مدتی گذشت.دیگر مطمئن شده بود که دختر بیشتر این مدت به او خیره شده بود.
بلند شد تا به طرف او برود.
نگاهش به عقب افتاد.یکه خورد:
در کوچه ی پشت پارک٬درست پشت سر او٬یک ماشین مدل بالا پارک شده بود.
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/06ساعت 12:50  توسط هورمزد
|
شناسنامه ام دروغ می گفت.
من زمانی متولد شدم که دانستم
زندگی یعنی:
دوغ و شعر و جین و روزنامه
و آن٬یک لحظه نبود
چرا که تنها٬چهار سال طول کشید تا فهمیدم
رست بیف با سس کچاپ٬خوشمزه تر است تا با سس سفید!
شناسنامه ام دروغ می گفت.
من متولد سال خرگوش بودم و کرگدن
و سال خوک و راگون
و آب هویج٬متولد سال من بود!
شناسنامه ام دروغ می گفت.
من پای کامپیوتر متولد شدم
در حالی که مادرم داشت در اینترنت کلمه ی «سوسیس» را جستجو می کرد!
و تلفن مشغول بود
و من نتوانستم به خدا زنگ بزنم!
و بگویم رسیدم؛که نگران من نباشد
پس مدت ها گذشت تا خدا مرا پیدا کرد
و کم کم در گوشم گفت:
زندگی یعنی شعر و دوغ و ...
(و این کم کم یعنی خیلی طول کشید؛
چون مثلن چهار سال طول کشید تا فهمیدم رست بیف با سس کچاپ...)
و من
کم
کم
متولد شدم.
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/06/05ساعت 0:6  توسط هورمزد
|
یک چیزهایی از دل من دور ریخته ای
در راشکسته ای
بر روی تک تک دیوارهای دل
یادگاری نوشته ای
القصه٬حسابی شلوغ کرده ای!
بی انضباط!
تو خجالت نمی کشی؟!!!
(بردیا کامیار)
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/06/04ساعت 14:27  توسط هورمزد
|
این بار مرگ٬به سراغ کسی آمد که می شناختیمش.
آری٬و افسوس٬داییِ«سام ستایش» هم...
سام عزیز!تنهایت نمی گذاریم.
+ نوشته شده در شنبه
1387/06/02ساعت 9:38  توسط هورمزد
|