تبليغاتX
گیوتین

گیوتین

"از چشم گیوتین فضا هم سری است برای قطع شدن"

آگهی

روزنامه را ورق زد.

صفحه ی نیازمندی ها.آگهی کار:

"به یک «کافی من» جوان برای کار در کافی شاپ نیازمندیم"

چشمانش برق زد.بعد مدت ها گشتن٬این یک کار استثنائی به حساب می آمد.

باورش نمی شد.دوباره نگاه کرد.

"با ۵ سال سابقه ی کار"!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 13:8  توسط هورمزد  | 

تا به کی ... ؟!

سالها پیش از این               عاشقی بودم سخت

می نوشتم شب و روز           از وفا و دل تنگ و دوری راه و صمیمیت و عشق

می فرستادم تا     تو بخوانیشان زود              لکن      هر چه در دل داشتم

کاغذ و خط و قلم        در توانایی اینها نشاید باشد         بیان کردن آن

در تب و تاب نگفتن شاید            سخنی مانده به جا

ای که اکنون سخنم با دل توست               در دلت مانده وفایی اگر

گوش کن        به کلام دل غمگین و زبان لالم        با زبانی بی زبان با تو سخن می گویم

هرچند سخت است     بیان کردن آن              ولی می گویم

هرچند کاغذ و خط و قلم         قادر به بیان آن نیست        ولی می گویم

می گویم                  با تمامی وجود    می گویم

تا به کی چشمی کور٬چشم به راهت باشد

تا به کی گوشی کر٬با ترنم صدای نازت     خاطره تازه کند

تا به کی اسم زیبای تو را       با زبان لالم       بر زبان آورم و        باز جوابی به گوشم نرسد

تا به کی عشق سوزانت را         در دل سوخته ام           آب ریزم    تا که خاموش شود

تا به کی ......

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 1:15  توسط هورمزد  | 

دلیل

- بخند!

اما نخندیدی.

و من از اخم هایت عکس گرفتم.

و جایزه ی زیباترین عکس دنیا را به من دادند.

حالا فهمیدم

چرا نمی خندیدی...

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 21:57  توسط هورمزد  | 

قدر شناسی

تو به خاطر انسان٬شیطان را از درگاهت راندی و انسان به خاطر شیطان به تو پشت می کند!

تو به خاطر انسان٬این جهان را خلق کردی و انسان به خاطر این جهان از تو روی بر می گرداند!

تو به خاطر انسان٬قوانین را تنظیم کردی و انسان به خاطر خواسته هایش قوانین را زیر پا می گذارد!

تو به خاطر انسان٬فرشتگان را دستور سجده دادی و انسان به جای تو

فرشتگان (از نوع زمینی) را سجده می کند!

تو به خاطر انسان عشق را آفریدی و انسان به خاطر عشق تو را انکار می کند!

اینست جواب خوبی های معبود به بنده اش!!!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 23:35  توسط هورمزد  | 

تنها سه خط

خواستم خاطره بنویسم.تابستان را. نمی شد.مانده بودم از کجا بیاغازم.سخت بود.روزها را در کاغذ جا دادن.دوست ها را٬دوستی ها را٬بایگانی کردن.خنده ها را٬اشک ها را٬کلمه کردن.

اندیشیدم.مرور کردم.خندیدم.دلتنگ شدم.دلتنگ آنهایی که دیگر نمی بینمشان.آرزو کردم.دوباره دیدنشان را.دعا کردم.بهتر از مرا بیابند.دعا کردم.همچون آنها را بیابم.و ایمان آوردم.به خدای دوستی ها...

تنها نوشتم:

"از ما که گذشت

به ابر بیاموزیم

از عطش گیاه نمیرد."

(بردیا کامیار)

*شعر از مرحوم استاد نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 11:23  توسط هورمزد  | 

فرمان

عشق است آنکه به پنجره ام

سنگ می زند...

- بگذار بشکند.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 11:17  توسط هورمزد  | 

بار خدایا

در درگه خود بگیر و زنجیرم کن

با زجر و شکنجه ی خودت پیرم کن

هر چند تحمل اسیری سخت است

باشد٬تو ز لطف٬لقاء تقدیرم کن.

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 22:45  توسط هورمزد  |