تصادف
داشت با همسرش می گفت و می خندید.
یه کم که گذشت به راننده تاکسی گفت:آقا همینجا نگه دارین.
پول تاکسی رو حساب کرد و پیاده شدن.
تاکسی هنوز راه نیفتاده بود که صدای ترمز وحشتناکی همه رو متوجه عقب کرد!
تا برگشتم دیدم مرد بیچاره روی زمین افتاده و همسرش دو دستی توی سرش می زنه!!!
(سام ستایش)
