هنوز...
گفت:بچه ها٬ببخشید پامو دراز می کنم.آخه خیلی خستم.
بچه ها خندیدند.فکر کردند دارد شوخی می کند.
جا خورد.به خودش نگاهی انداخت.تازه یادش آمد:هجده سالی می شد که دیگر پا نداشت.
خودش هم خندید!
(بردیا کامیار)
"از چشم گیوتین فضا هم سری است برای قطع شدن"