حاج آقا
با اون هیکل چاق و خپله و ریش بلند جای مهر روی پیشونی و تسبیحی که بدست داشت
به هر جوونی که می رسید شروع می کرد به ایراد گرفتن از طرز لباس پوشیدنش که
چرا تی شرتت چسب و کوتاهه و چرا شلوارت پاره ست و چرا موهات سیخ سیخه
و آهای خانوم شما چرا روسریت رفته عقب و چرا مانتوت تنگ و کوتاهه و ...
و بعد شروع می کرد به سرزنش کردن که همین شماهایین که
اسلام رو در معرض خطر قرار می دین و از این حرفها!!!
یه روز داشتم از خیابون پشتیه پارک (که خیلی خلوت بود) رد می شدم که متوجه چند متر جلوترم شدم
که حاج ِقا داشت با دو تا دختر صحبت می کرد!
با خودم گفتم حتمآ داره باز نصیحتشون می کنه که یکدفعه
.
دیدم حاجی داره شماره ی اون دوتا رو تو گوشیش ذخیره می کنه!!!!!
(سام ستایش)
