تنها سه خط
خواستم خاطره بنویسم.تابستان را. نمی شد.مانده بودم از کجا بیاغازم.سخت بود.روزها را در کاغذ جا دادن.دوست ها را٬دوستی ها را٬بایگانی کردن.خنده ها را٬اشک ها را٬کلمه کردن.
اندیشیدم.مرور کردم.خندیدم.دلتنگ شدم.دلتنگ آنهایی که دیگر نمی بینمشان.آرزو کردم.دوباره دیدنشان را.دعا کردم.بهتر از مرا بیابند.دعا کردم.همچون آنها را بیابم.و ایمان آوردم.به خدای دوستی ها...
تنها نوشتم:
"از ما که گذشت
به ابر بیاموزیم
از عطش گیاه نمیرد."
(بردیا کامیار)
*شعر از مرحوم استاد نصرت رحمانی
